برداشت نادرست از تصوف اسلامی


...بناً این خود میرساند که اثرمذکور (مثنوی) با فکر عمیق و برداشت وسیع از دین ، فلسفه و تصوف نوشته شده است و ایجاب مینماید تا آنانکه میخواهند به حقایق و اهداف آن پی ببرند باید حداقل همین سه علم را بدانند و در مورد اصطلاحات و مفاهیم لغوی آن کاملاً معلومات داشته باشند....

محمد اکبر موحد



کابل 20 قوس 1386

یک مشکل در جهان امروزی اسلام بالاخص افغانستان در جنب موجودیت جهل و بی خبری از دین ، پیروی کور کورانه از سلف وگذشتگان میباشد.
اسلام که بدون شک متشکل از قرآن و سنت پیامبر(ص) میباشد در برگیرنده تمام ضروریات انسانی است. که همین مجموعه (قرآن وسنت) ساده و قابل برداشت برای هر انسان است و هرآنکس که در تلاش هدایت و دریافت حق باشد با تمسک به همین وسیله زودتر به حقیقت میرسد ؛ بر علاوه آن ، فقها و علمای کرام درطول تاریخ به شرح و تفصیل احکام پرداخته و زمینه را بیشتر به درک و فهم مسایل دینی مساعد ساخته است.
ولی با تأسف که اکثریت مردم به عوض پیروی از دین که بدوی شک بهشت را برای آنها تضمین مینماید ، خود را به باورهای فریب میدهند که هیچگاه برایشان قابل فهم و دریافت نیست زیرا در تلاش فراهم نمودن امکانات و ضروریات فهم آن نیستند. و در حقیقت آنها به عوض آسانی تکلیف و مشقت را اختیار میکنند وبهتر است بگوییم به جای شکر به ناسپاسی و کفران نعمت، میپردازند.
مثنوی معنوی که اثر بزرگ وشناخته شده است ، مجموعه اشعاری است از شخصیت والا مقام تصوفی مولانا جلاالدین محمد بلخی (ح) که در قالب مثنوی به شکل حکایات ساده و با استفاده از اصطلاحا فقهی ، تصوفی و فلسفی بیان گردیده است .
از مطالعه دوران مختلف زندگی مولانا نیز بر می آید که وی بعد از فراگیری علوم دینی ؛ فلسفه و تصوف را یکی پی دیگری آموخته است .
بناً این خود میرساند که اثرمذکور (مثنوی) با فکر عمیق و برداشت وسیع از دین ، فلسفه و تصوف نوشته شده است و ایجاب مینماید تا آنانکه میخواهند به حقایق و اهداف آن پی ببرند باید حداقل همین سه علم را بدانند و در مورد اصطلاحات و مفاهیم لغوی آن کاملاً معلومات داشته باشند.
اما چنانچه قبلاً به آن اشاره شد اکثریت مدعیان تصوف حتی یک علم را نیز نمیدانند و تنها باخواندن اشعار به شکل قصه و بدون تحلیل و نا آگاه از مقصد و حقایق آن خودرا به خرافات و گمراهی غرق میسازند.
اما جالب این است که آقای غوث زلمی که اکثر وقت خود را با صوفیان و خانقاه سپری نموده و از جانب هم یک ژورنالست میباشد نتوانسته به شعر روان دری حتی به حیث یک قصه هم پی ببرد. چنانچه به عوض بسم الله الرحمن الرحیم و یا معنی دری آن به یک مصرع شعر از مثنوی سخنش را درکتاب تحریف شده بنام" قرآن پاک باترجمه روان دری" آغاز نموده است .
در دفتر سوم مثنوی حکایت از موسی (ع) و چوپان ذکر گردیده است . آنگاه که چوپان عاشق خداوند (ج) شده ولی نسبت دوری از دین وشریعت الهی، در جهل و خرافه باقی مانده بود ونمیتوانست با وجود اشتیاق حقیقت را درک و راه به منزل مقصود برد.
دید موسی یک شبان را براه کوهمی گفت ای خدا وای اله
توکجائی تاشوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه ات دوزم شپشهایت کشم شیر پیشت آورم ای محتشم
ای فدای توهمه بزهای من ای به یادت هی هی وهی های من
بعد از آن موسی (ع) از چوپان میپرسد که با کی سخن میگوید وبا جواب از طرف چوپان قهر شده و به وی میشورد.
زین نمط بیهوده میگفت آن شبان گفت موسی با کی است این ای فلان
گفت با آنکس که مارا آفرید این زمین و آسمان زو شد پدید
گفت موسی هان که خیره سر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی
گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را
بعد از آن چوپان مأیوس گردیده و سر به بیابان میگذارد درین حال موسی(ع) به خاطر برخوردش با چوپان (به نظر مولانا) مورد عتاب حق تعالی قرار میگیرد.
وحی آمد سوی موسی از خدا بنده مارا چرا کردی جدا
بعداً مولانا به بعضی از حقایق اولیا ورازهای پوشیده انها اشاره میکند که خداوند(ج) آن را به موسی (ع) وحی کرد و درتنیجه موسی (ع) به دنبال چوپان شد.
خلاصه اینکه موسی (ع) چوپان را میابد و وی را به کارش مخیر ساخته و از وی معذرت میخواهد ولی ارشاد موسی (ع) در روان چوپان تأثیر عمیق گذاشته و خط فکری وی را کاملاً تغیر داده بود و آن چوپان غافل به یک عارف عاقل تبدیل گردیده بود. چنانچه موسی(ع) برایش گفت:
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی هر چه میخواهد دل تنگت بگوی
کفر تو دین است ودینت نور جان ایمنی وز تو جهانی در امان
ولی موسی (ع )برعکس گذشته چوپان رابافکر وعقیده جدید میابد و چوپان مذکور به ارشاد ونبوت پیامبر(ع) که باعث فهم و درک حقیقت توسط وی گردیده بود آفرین میگوید.
گفت ای موسی از آن بگذشته ام من ز سدره منتهی بگذشته ام
محرم ناسوت تو لاهوت باد آفرین بر دست و بربازوت باد
درین داستان گذشته از مسائل جانبی آن به وضاحت هویدا میگردد که بدون رهنمای پیامبران هر ادعا باطل و هرطریقه و سلوک مجزا از شریعت الهی خرافه و سردرگمی است.
و همچنان گفته های چوپان اگرچه دراوج اشتیاق بود ولی نشان دهنده مرحله جهالت و غفلت وی از دین الهی بود که بعد از ارشاد و رهنمای پیامبر(ع) حقیقت را درک کرد و به فرستاده الهی آفرین گفت .
وحالا آقای غوث زلمی بعد از گذشت 1400 سال از دعوت الهی بازهم چرا آواز خرافی و بیهوده چوپان غافل از دین الهی را زمزمه میکند؟ وچرا با آواز بعد ازهدایت با چوپان همصدا نگردیده و به پیامبرالهی(ص) و به ارشاد و هدایاتشان آفرین نمیگوید؟ که برعکس به کتاب آفرین گفته که درآن برای پیامبر(ص) و گفته هایشان هیچ گونه جای وجود ندارد.
حالاباید پرسید که آیا آوردن مصرع مذکور ازسوی آقای غوث زلمی در آعاز سخنش در کتابی بنام " قرآن پاک با ترجمه روان دری" غفلت و بی خبری آشکار وی از دین نیست؟


PRINT   created 17th December 2007